کودکان خیابانی در میدان تحریر :نویسنده نلی علی /ترجمه آزاده ارفع

خیلی از کودکان خیابانی دقیقاً می دانند که تو چه چیزی می خواهی از آنها بشنوی. به تو نگاه می کنند؛ سخنانی بر لب می آورند که به دلت بنشیند ؛ در یک چشم به هم زدن داستانی را برایت نقل می کنند که برای شنیدنش به آن جا آمدی . آنها خیلی زیرک هستند. این راز بقای آن هاست.

یادم میاد خبرنگاری به من گفت که چگونه از حرف های یک دختر بچه خیابانی حیرت زده شده است. دختر مورد بحث به خبرنگار گفته بود به تظاهرات خیابانی ژانویه 2011 پیوسته زیرا خواهان دگرگونی های سیاسی و اجتماعی در کشور است. من دختری را که خبرنگار مزبور درباره اش صبحت می کرد می شناسم . برای او دگرگونی سیاسی معنائی ندارد به این دلیل ساده که اصولا» درکی از معنای دگرگونی سیاسی ندارد.من ماه هاست که این دخترها را می شناسم. آشنائی ام نه یک آشنائی کوتاه نیم ساعته برای انجام مصاحبه بلکه آشنائی طولانی است. هنگامی که می رقصند برایشان کف می زنم، هنگامی که در گروه درمانی صحبت می کنند با علاقه به حرف هایشان گوش می دهم، با آن ها مشترکا» به داستان ها و اتفاقات خیابان می خندیم و هنگامی که به خود شان آسیب می رسانند، زخم هایشان را پاک می کنم. من با آن ها به طور واقعی زندگی کرده ام و به همین علت احساس کردم می توانم از «تکرید» یکی از دختران خیابان به پرسم که آن ها واقعا» برای چه به میدان ها می روند.

دو نفری در لاک مصاحبه کننده و مصاحبه شونده رفتیم: «تکرید» با خوشحالی دستگاه ضبط mp3 را در دست گرفت، آن را روشن کرد، و از این که می تواند کمی بعد افکار خود را دوباره بشنود سرشوق آمد. از من خواست برایش یک دستگاه ضبط مشابه بخرم تا خاطرات روزانه خود را در آن ضبط کند زیرا نه خواندن بلد است و نه نوشتن. پس از آن، من در موقعیت مصاحبه قرار گرفته و دختر چهار ماهه او را در آغوش گرفتم ؛ نوزادی که تنها چیزی که یادگرفته لبخند زدن است.

هر کس داستان های دختربچه های خیابانی را از من شنیده بلافاصله گفته من لابد باید خیلی قوی باشم که توانسته ام زندگی با آن ها را تجربه کنم و به داستان هایشان گوش بدم. هر بار که من این داستان ها را می شنوم از لبخند های این نوزادان آه از نهادم بر می آید. آری، هیچ چیز به اندازه این لبخندها قلب مرا به درد نمی آورد. تاب بستن لبخند برگرد لب های این نوزادان ، بزرگترین تجلی نابرابری میان ما می باشد، نشان از آن دارد که در آغاز این لبخند ها به طور دردناکی شبیه هم هستند، اما در ادامه برخی از این لبخندها ارزش بی همتائی پیدا می کنند زیرا زندگی با همه قدرت در صدد درهم شکستن آن ها بر می آید و لذا از آن ها جز یک لبخند، هیچ چیز دیگری باقی نمی ماند.

«تکرید» شروع به صحبت کرد ودر باره انقلاب گفت ؛ درباره این که چگونه کودکانی که در میدان «رامسس» (Ramses) می خوابیدند به میدان تحریر نقل مکان کردند. او این نقل و انتقال را به عنوان یک مهاجرت توصیف کرد. تو گوئی تکه زمین سبزی- که سبز هم نیست ولی قاعدتا» باید سبز باشد- که بر روی آن گذران می کنند شهری است که به آن ها تعلق دارد؛ شهری با شهروندان کودک، کودکانی فاقد شناسنامه، فاقد سرپناه، فاقد خانواده بیولوژیک ومحروم از حمایت.

«تکرید» می گوید روزی یکی از کودکان دوان دوان به نزد آن ها در میدان «رامسس» آمد و خبر داد که میلیون ها نفر در میدان تحریر جمع شده اند. دو نفر از کودکان خیابانی که با هم ازدواج کرده بودند( ازدواج و تشکیل خانواده در میان کودکان خیابانی از سن چهارده سالگی شروع می شود و با آنچه که ما با آن آشناییم تفاوت دارد) تصمیم می گیرند که این فرصت بزرگ برای دزدیدن تلفن های موبایل را از دست ندهند.او هنگامی که به این جا رسید خنده اش گرفت و گفت باید دید که عکس العمل خبرنگاران درباره دلائل واقعی رفتن بخشی از کودکان خیابانی به میدان(تحریر) چه خواهد بود.

در ادامه اضافه کرد: البته همه بچه ها برای دزدی به آن جا نرفتند. این را برای خنده گفتم! مدت ها مردم به ما می گفتند که خیابان بد است و ما باید خیابان ها را ترک کنیم. اما به یکباره همه به خیابان ها ریختند، به میدان تحریر ریختند بنابراین ما هم از میدان «رامسس» به میدان تحریر نقل مکان کردیم.مردمی که آنجا بودند با ما صحبت می کردند، به ما غذا می دادند، با ما شوخی می کردند و برخی نیز تلاش داشتند به ما خواندن و نوشتن یاد دهند. ما حتی در آن جا در کنار کسانی که بوی خوب از بدن شان به مشام می رسید، خوابیدیم. ما هم به آن ها کمک کردیم. وقتی که غذا تمام می شد ما به آنها می گفتیم که از کجا می توانند ارزان ترین غداها را تهیه کنند. ما به آنها بهترین راه فرار از پلیس را نشان می دادیم. برای این که بازی آتاری (Atari) بازی مورد علاقه ما می باشد.از قیافه من متوجه شد که این جا را درست نفهمیده ام و توضیح داد : ما به ماشین پلیس آتاری می گوئیم و تمام روز در حال دویدن و مخفی شدن از آن ها هستیم .ولی برای همه ما روشن شد که پلیس میدان تحریر با پلیسی که ما می شناختیم متفاوت است ؛ آن ها وقت شان را با دودیدن به دنبال ما تلف نمی کنند؛ آن ها راستی راستی شلیک می کنند.

داستان ها و تحلیل های او در باره آن چه که کودکان خیابانی را به میدان تحریر کشید مغرضانه نبود.همه دلایل ، حتی دزدی تلفن های موبایل برای من قابل فهم بود و من همه این ها را با این واقعیت ارتباط می دادم که تازه شرو ع کرده بودم به شناختن کودکان خیابانی.

با این وصف، پس از سپری شدن دو سال، پاسخ کودکان خیابانی در باره این که چرا در انقلاب شرکت کردند، مرا شوکه کرد. کودکان درحال صحبت با همکار من عادل بودند؛ کسی که در هجده سال گذشته زندگی خود را وقف کار با کودکان خیابانی کرده بود. او به پائین نگاه کرد و به من گفت که نحوه صحبت این ها(کودکان) تغییر کرده و او نمی داند که چه کسی با بچه ها صحبت کرده است ولی قطعاً کسی بوده که با او تفاوت دارد. بچه ها در حالی که شیشه های کوکتل مولوتف در دستشان بود از کنار عادل دویده و از او می پرسیدند» زندگی من چه ارزشی داره؟ من می خوام مثل یک شهید بمیرم ، بطوری که خدا تمام اعمالی بدی را که در این دنیا انجام دادم بر من ببخشه. من می خوام بمیرم برای اینکه معنایی به زندگی ام بدم چرا که زندگی من هیچ معنایی نداره. من می خوام بمیرم تا تمام مردمی که در میدان تحریر هستند در باره من صحبت کنن و در مراسم تشیع جنازه من شرکت کنن. من می خوام بمیرم تا کسانی به یاد من باشند و قیافه مرا بر روی دیوارها نقاشی کنند. بابا من دیگر از مرگ نمی ترسم.»

رابطه کودکان خیابان با انقلاب در دو سال گذشته تغییر کرده است. با این وصف اگر فکر کنیم که بچه ها با آگاهی در خط مقدم جبهه قرار گرفته اند دچار نوعی رمانتیسیسم شده ایم .نمی توان برای افکاری که کودکان را به خط مقدم می کشاند آن ها را مقصر دانست.

در باره عمر پسر 13 ساله ای که کشته شد چه باید گفت. عمر با شلیک گلوله به قلبش توسط سربازان ارتش، که در پی حفظ خط فاصل سربازان با مخالفین بودند، کشته شد. آیا او برای دزدیدن تلفن موبایل به آنجا رفته بود؟ نه .آیا او به آنجا رفته بود برای آن که می خواست صورت کوچکش در تصویر های گرافیتی میدان های اطراف تحریر کشیده شود؟ نه. به عمر شلیک شد به خاطر آن که اون جا بود. به عمر شلیک شد برای آن که می خواست از خیابان ها خارج شود و زندگی شرافتمندانه ای داشته باشد. می خواست از خیابان هایی که اکنون محل زندگی بسیا ری از طبقات، مذاهب ، سنین و ایدئولوژی ها شده خارج بشه. عمر مورد اصابت گلوله قرار گرفت برای آن که در حال پیمودن این راه بود. ولی بیش از هر علتی عمر برای آن مورد اصابت گلوله قرار گرفت که برای کشتن او هیچ کس مورد بازخواست قرار نمی گیرد. قلب کوچک عمر هدف گلوله قرار گرفت به خاطر آن که بسیاری آن قدر زبون و ضعیف هستند که حاضر نیستند مسئولین را مورد بازخواست قرار دهند. این مقاله برای همه عمرهائی است که دستگیر و یا به گلوله بسته شده اند صرفاً به خاطر آن که در آن جا بودند، صرفاً به خاطر آن که جای امن دیگری سراغ نداشتند.

18 فوریه 2013

«نلی علی» کارشناس جغرافیای انسانی است که دکترای خود را در کالج بیربک(Birkbeck) در دانشگاه لندن می گذراند. او با دختران و مادران جوان خیابانی در قاهره کار می کند.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s